خب اینم از پوستر رمانم
ببخشید یکم دیر شد خب برید ادامه دیگه ...اه برید ادامه واینسید آفرین
کورالاین برمیگرده ببینه کیه که میبینه یه پسر مو سفید با چشمای آبی آسمونی دستشو گرفته پسره:نه نه نمیزارم بری
کورالاین:هویی ولم کن پشمک که یهو تادا رو میبینه که روی پله های عمارت نشسته تادا:هه تو اینجا چی کار میکنی؟؟؟
کورالاین:به خودم مربوطه و سریع دستشو از تو دست پسر مو سفیده بیرون میکشه
کورالاین:اه اینجا چه خبره؟؟؟ هوفففف که یه پسر دیگه مو مشکی و چشم مشکی عینکی که کت و شلوار پوشیده بود تشریف
میاره پسر عینکیه:تادا یه قربانی جدید اوردی؟؟؟
تادا:هه نه من نیاوردمش با پای خودش اومده
تارو:هوی نباید این بانوی زیبا رو اذیت کنید و روش رو به طرف کورالاین میکنه و یه چشمک میزنه
پسر عینکیه:اینجا صحبت کردن خوب نیست لطفا
دنبالم بیاید همشون میرن تو پذیرایی و رو مبل میشینن
پسر عینکی:خب حقیقت اینه که ما خوناشامیم و تو قربانیه ما کورالاین سریع از ترس مثل گچ دیوار سفید میشه ولی ترس خودش رو نشون نمیده
میدونست واقعیه اما خواست به شوخی بگیرتش
کورالاین:هههه شوخی بامزه ای بود حالا جون بکنین زنگ بزنین آژانس بیاد منو از این جهنم دره ببره خونمون پسر عینکیه: شرم آوره پسر موسفیده سریع میپره وسط حرف اونا پسر عینکیه:هوی رفتارت شرم آوره نباید بپری وسط حرف دیگران پسر مو سفیده توجهی نمیکنه پسر مو سفیده:خب خب بهتره که خودمون رو معرفی کنیم ما با هم برادریم خب اونی که ژست متفکرانه گرفته و میخواد بگه خیلی باهوشه وبی در واقع یه احمقه و سوزنش رو شرم آوره گیر کرده
شایزوکیه پسر اول اونیم که مقداری نچسبه تاداعه که باهاش آشنایی داری و پسر دومه منم تاروعم پسر سوم
اگه کاری داشتی بهم بگو
کورالاین:علاقه ای به آشنایی باهاتون ندارم تنها چیزی که میخوام اینه که برم خونه پشمکا و کورالاین میخواد سریع بره که تادا به سمتش میره و دست کورالاین رو میگیره تادا:هویی میتونی گریه کنی و اشک بریزی و زندگی رو به خودت زهرمار کنی و یا میتونی عادی رفتار کنی و به زندگیت به عنوان یه قربانی ادامه بدی به هر حال اینجایی تصمیم با خودته
کورالاین کنترلشو از دست میده و یهو
خب قسمت بعدی =۹ نظر
نظرررر بدین
آمار مطالب
آمار کاربران
آمار بازدید
اطلاعات شما