جستجوگر سایت
قسمت ۳ رمان عشق و نفرت

کورالاین از خونه زد بیرون و داشت به سمت مدرسه میرفت و با خودش فکر میکرد کورالاین:خب امروز یه روز عادیه مثل بقیه روزها و منم فقط یه دختر عادیم پس جای هیچ نگرانی نیست ولی چرا یکم نگرانم؟؟ همینجوری داشت فکر میکرد که متوجه سنگ جلوی پاش نشد و پاش گیر کرد و میخواست بیفته که یکی دستش رو میگیره کورالاین بلند میشه و برمیگرده که ببینه کیه؟ میبینه دوستش میکاست کورالاین:ممنون میکا چان میکا:خواهش میکنم مشنگ من کورالاین:باز تو دوباره حرف زدی؟؟؟


[ دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 ] [ 01:24 ] [ karakito ] [ بازدید : 72 ] [ نظرات (0) ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
آخرین مطالب
عکس دختر انیمه ای (شنبه 06 تیر 1405)
عکس دختر انیمه ای (شنبه 06 تیر 1405)
post (شنبه 06 تیر 1405)
صحبتای دوستانه(-: (شنبه 06 تیر 1405)
بچگی ساکاماکیا^^ (شنبه 06 تیر 1405)
عکس نوشته انیمه ای (شنبه 06 تیر 1405)
عکس نوشته انیمه ای (شنبه 06 تیر 1405)
عکس نوشته انیمه ای (شنبه 06 تیر 1405)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
<