کورالاین از خونه زد بیرون و داشت به سمت مدرسه میرفت و با خودش فکر میکرد کورالاین:خب امروز یه روز عادیه مثل بقیه روزها و منم فقط یه دختر عادیم پس جای هیچ نگرانی نیست ولی چرا یکم نگرانم؟؟ همینجوری داشت فکر میکرد که متوجه سنگ جلوی پاش نشد و پاش گیر کرد و میخواست بیفته که یکی دستش رو میگیره کورالاین بلند میشه و برمیگرده که ببینه کیه؟ میبینه دوستش میکاست کورالاین:ممنون میکا چان میکا:خواهش میکنم مشنگ من کورالاین:باز تو دوباره حرف زدی؟؟؟
آمار مطالب
آمار کاربران
آمار بازدید
اطلاعات شما
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید