رمان عشق و نفرت کورالاین:حرف نزنی کسی نمیگه لالی مامان:بچه ها نیمرو و آب پرتقالتون رو بخورید و برید مدرسه کورالاین:این چه زندگیه من دارم؟؟؟ مامان:یه جوری میگی انگار میری کارگری دو صفحه درس هم نمیتونی بخونی؟؟؟؟ دیوید:نه مامان من ایشون فسفورهای مغزش رو گذاشته بعدا آکبند بفروشه ازش استفاده ای که نمیبره هزار ماشاالاله کورالاین:خدا نکنه من یه حرفی بزنم اون موقع هزار تا تیکه از بغل دامنتون در میارید دیوید خودت جوابی نمیدی کورالاین:این که جوابی برات ندارم به این معنی نیست که نمیتونم جوابت رو بدم شپل و از سر میز پامیشه کورالاین:مثل همیشه خوشمزه بود مامان و کولش رو برمیداره و به سمت در میره که بره بیرون ولی دیوید زودتر ازش میره بیرون کورالاین:هوفففففففف خوشبختانه مدرسش جداست وگرنه آبروم رو به باد میداد و از خونه میزنه بیرون و به طرف مدرسه میره
آیاتو:عالیه دیگه امشب نمیتونم برم خونه من:مشکل خودته خب واقعا عاشق یویی هستی؟؟ آیاتو معلومه که نه اون پنکیک یه بی خاصیته
آمار مطالب
آمار کاربران
آمار بازدید
اطلاعات شما
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نظرات کاربران
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید